وبلاگ خوش نویس

مرجع آموزش انشا نویسی و ارائه اشعار رباعی ویژه مشاعره

وبلاگ خوش نویس

مرجع آموزش انشا نویسی و ارائه اشعار رباعی ویژه مشاعره

تبلیغات
پارس وب سرور
طبقه بندی موضوعی

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن

یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن

خوش نویس

روزی گرت غمی برسد تنگدل مباش

رو شکر کن  مبادا که بد بدتر شود

خوش نویس

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده ام

طبع لطیف آدمی با همه سر نمی کند

خوش نویس

روز محشر که سر از خاک لحد برداریم

نام نیکوی تو نقش است به پیشانی ما

خوش نویس

سالکی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم، سکوت

معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام

خوش نویس

ضیافتی که در آن توانگران باشند  

شکنجه ای ست فقیران بی بضاعت را 

خوش نویس

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چـــرا غافــــل از احــــوال دل خویشتنم

مولانا

راز دلت را مکـــن فاش بـه نـامحـرمان

در بر مامحرمان راز گشودن خطاست

احمد کمالی


 

رازی کــه بــر غیـــر نگفتیــم و نگــوییم

با دوست بگوییم که او محرم راز است

حافظ

راستی آور که شوی رستگار

راستی از تــو ظفــر از کردگار

نظامی

راه مردان به خود فروشی نیست

در جهان بهتر از خموشی نیست

اوحدی

رخت بر بست ز دل شــادی و هنــگام و وداع

با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

فرخی یزدی

رسم دو رنگی آیین ما نیست

یک رنگ بـاشد شب و روز من

رهی معیری

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود

دیگـر به چه امید در این شهر توان بود

سعدی

رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم

وزیـن خویشان نامحـــرم مـــرا بیگانگـــی بایـــد

اقبال لاهوری

روز سیه مرگ شود شمع مزارت

هر خـار که از پای فقیری بدر آری

صائب تبریزی

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد

چــــرخ بازیگــــر از ایـن بازیچــــه ها بسیار دارد

قائم مقام فراهانی

روزگاریست که در دشت جنون خانه ی ماست

عهـــد مجنـون شـــد و دور دل دیوانه ی ماست

فرخی یزدی

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام

چون نگاه آشنـا از چشم یار افتاده ام

صائب تبریزی

روزهـــا در حسرت فردا به سر شد ای دریـغ

دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است

ابوالحسن ورزی

روم به جای دگر دل دهم به یار دگر

هــــوای یـــار دگــــر دارم و دیـار دگر

وحشی بافقی

روی دیدار توام نیست، وضــو از چه کنم؟

دیگر از جامه ی صد وصله رفو از چه کنم؟

معینی کرمانشاهی

روز مـــاه رمضـــان زلف می فشان کـــه فقیــه

بخورد روزه ی خود را به گمانی که شب است

شاطر عباس صبوحی قمی

رفت قـــد قامتش از یــــاد مــوذّن بـه نمــاز

چون به مسجد صفت آن قـدّ و قامت کردم

فرصت شیرازی

رفتی ولی کجا؟ که به دل جــا گرفته ای

دل جای تست گر چه دل از ما گرفته ای

علی اطهری

روز پیـــری پادشاهـــی هم نمی آیـــد بـه کار

زندگی در خاک بازی های طفلان است و بس

 

راز دل بـا کس نگفتم چون نــدارم محرمی

هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم

 

خوش نویس

ضامن شده ام بهر نجات همه کس

برمن بنویس سیئات همه کس

خوش نویس

ضایع مکن ای غنچه چنان عمر که در باغ
تا خنده کنی سایه ی گلچین به سر توست

خوش نویس

ضرب شمشیر تو را نازم که در هر ضربتی  

جان سلمان را حیات جاودانی می دهد

خوش نویس
پارس وب سرور